برای تهی شدن به دست خاطراتِ گم شده ی مروارید در صدف! فریاد مروارید،مرگ است در دریای پر از سکوت اندک اندک، من هم تهی می شوم از فریاد خاطرات بی آشیانه و به سوی بی نهایتِ پرواز در انتهای بی خیالی راهیِ کشاکشی بی جوانمردی در زمان می شوم دلتنگـم اندکـی بی حضورِ دلـی پاک دلسـردم بی تو که هیچ نشانی-ات-نمی بینم کِـی می آیی؟ آنگـاه که سرازیـر از پرتو گناهـم؟ آنگـاه که دیگر این -من-را نشان نیست از خوبی...؟! +بی قرار یک لحظه بودنت در این دنیای پر از تاریکی ام... اللهم عجل لولیک الفرج! شیر آب سرد را باز می کنم...وضو می گیرم و نفسی از سر آسودگی سر می دهم...آب سرد،روحم را به عطش می اندازد...دوباره و سه باره آب را به صورتم می پاشم و انگار دوباره متولد می شوم...سجاده را پهن می کنم...می خواهم نماز بخوانم...رکعت اول،دوم،سوم و چهارم...با اشتیاق می ایستم...می خواهم دو رکعت نماز هم برای تو بخوانم...برای سلامتی ات برای عشق پاکت و برای وجودت... اما به یک باره به یاد می آرم که تو مرده ای...دلسرد می شوم،زانوانم سست می شود و بر زمین می نشینم...با حسرت به سجاده نگاه می کنم...تصویر تو چقدر محو و مه آلود است...انگار هر روز که از خواب می خیزم،فراموش می کنم مرگت را...هر روز وضو می گیرم،نماز می خوانم و بعد یادم می افتد که تو دیگر نیستی... هیچوقت فراموش نمی کنم مردنت در یاد ذهنم،در خاطراتم...هیچگاه عطر نفس هایت را فراموش نمی کنم و عشقی که به ظاهر واقعی می نمود... چقدر ساده مردی...چه ساده تنهایم گذاشتی.... همانند ققنوس از خاکسرت متولد شدی و ققنوسی دیگر شدی... تو آن پرنده ی خیال من نبودی...تو آنی که من می پنداشتم نبودی... تو در گورستان ذهن من خیلی وقت است که گور شده ای...خیلی وقت است که در سوگ تو می گریم... خیلی وقت است که زانوانم سست می شود و روی زمین می افتم.. حتی دیگر دعایی هم نمی خوانم...چون می دانم تو مرده ای برای همیشه حتی خدا هم در دنیای دیگر پذیرای تو نیست...چرا که نابود گشته ای! شمیم حیدری به سلام ها دل نمی بندم ، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه . . . تا نگاهت می کنم روی می تابی از خاطراتی که در سکوت بی حاصلت قدم می زد بر نقش و نگار ذهن ها چه خوش باور بودیم و چه غافل، از اینکه خاطرات حک می شوند با قلم یاد حالا دیگر هیچ پاک کنی نیست حتی نفرت که پاک کند نقش های نگارینت از دفتر زندگی شمیم حیدری +جلوتر نیا...خاکستر می شوی! اینجا...دلی را سوزانده اند تو لحظه ی شکوفایی من در طلوع بی غروب احساسی آنگاه که در بی کسی هایم گم گشته و به انتظار یک پرتو از نوری آشنا بودم...! تو آن ستاره ی دنباله داری که هیچ گاه تمامی ندارد در شب های بی مهتابِ این زخمیْ دلْ تو آن نشانه از خداوندگاری آنگاه که سخن می نویسی بی منت، بی غرض و به ثمر می رسانی-ام- در اوج شکوفایی و آنگاه که خیالت راحت می شود، گوشه ای می نشینی و شاهد بر بالندگی من، می خندی! از سر شادی و خوشحالی... تو آن نگین درخشنده بر انگشتِ دل که هیچ گاه قدیمی نمی شوی و در چون و چرای سرنوشتم مرا تنها نمی گذاری تو یک انسان از جنس آدم ولی مهربان از جنس خدایی شمیم حیدری ماه را که می بینی -بی منت- تاریکی شب دریده از میان پنجره پیداست... ترنم یک قطره -مهربانی- بی تلاطم وجودِ پر اسارتم تو نمود آن مهتاب بی منتی ترنم قطره های مهربانی، که آوای غم،می رهانی از من-ات- ببین چه شادانه می گریم مهربانی-ات- شعرهایم را که غمگین می شوی بی یک لحظه دریغ -بی تردید- می میرم در سروده ها ولی چاره چیست مهربانم؟ غم هایم را خو گرفته ام... شمیم حیدری در کشاکش دهر چه بی حاصل مرا رنجاندی و به خاکسترِ باورها نشاندی تو را هرچقدر آشنا فهمیدم، همان قدر غریبه دیدم آشنایی غریب که در واپسین احساس، نادیده ام گرفت و باران دروغ هایش دیوانه وار بر سرم ریخت چه ماهرانه از هم پاشیدی-ام- شمیم حیدری +تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی منو به محبت دو روزه مهمون کردی؟ تو راست می گویی این همه احساس، یک عادت بود... یک وابستگی!! که گذشت و به پایانِ بی هوده ی آغاز رسید خوشحالم... چون به سرانجامِ خود رسیدم ولی تو را دلواپسم... چون هنوز به پایان نرسیده، آغازی دیگر در پیش گرفتی آتشی تند که خاکسرت می کند و به پایان خاموشی -ات- می سپارد با این همه بدی، باز هم دلنگرانم... می بینی؟!!؟ شمیم حیدری
تاریکی شب، با ذهنم آمیخته و این تویی که هر لحظه مرا می گریانی نه آرامشی در فکر و نه حتی یک جرعه عشق، در نگاهم..... تو مرا می خندانی آری...قهقهه به زندگی دیوانگیست اما من می خندم! به این پریشانی به این دوگانگی که تو_ام_آفریدی برایم دیگر دیر است خیلی دیر باید رفت و نشست به انتظار دنیایی دیگر... در انتهای دلواپسی که تو نیستی و من دلتنگ دروغ هایت که می گفتی: دوستت دارم شمیم حیدری +لحظه هایم مال تو...دروغ هایت را بردار و برو!! سکوت مرگ را باور خواهم کرد آنگاه که هیچ آشیانه ای نه ماوایی ست برای روح و نه پناهی ست جسم را باور خواهم کرد آنگاه که می روی و عاشقانه های احساسم را دستی هم نمی زنی می گریمت هنوز خاطرات را هنوز هم گاهی من می مانم و یاد و خیال و سکوتِ تو و خوش آوازی از عشق که نفرت می شود ای بهانه ی باریدن ببار لختی در ثانیه های سکوت گاه گاهی که می خندم دلم درد می گیرد بس کن مرا بگذار تا بمیرم شمیم حیدری آموخته ام شمیم حیدری آسمان،ابری شمیم حیدری چه تاریک شبی شمیم حیدری آدمی یک آدم است یک اشتباه اشتباهِ سیب و بودن در گناه زندگی در این جهان و شیطنت با شیطان آخرش یک توبه و لطف خدای متعال چه عبث این زندان چه قشنگ است این جان عاشقی نیست زمان کسی را نیست احسان همه اش یک اشتباه از یه آدم یه حوا شمیم حیدری می نویسم اینجا غم این دلها که شب و روز می بینم غصه ی فردایی که همه ش می گیرم می نویسم از دل تا خیالش راحت تا بداند تنها غم اون نیست که هست می نویسم تا ابد یادگار می ماند تا ابد شعرهایم همزبان می ماند شمیم حیدری دلم گرفته... شمیم حیدری تو را از دور دوست دارم شمیم حیدری آدمیزاد شمیم حیدری ای رفیق! شمیم حیدری دیوانه ی شهر که می گویند + شمیم حیدری کاش بودی شمیم حیدری
![]()
بی تو
یک بهار بی پاییز باشم
چون می دانم
خورشیدت برای من
سایه دارد..
بهاری تازه
همراه عطر نفس هایی
که هر شماره اش
یک بهار است
برای این زندگی زمستانی و سرد...
من و نفس هایم
سعادتمند خواهیم شد
بوی بارانی که
می شنوی
در فراسوی خیالیــِ
دختری تنها
با گیسوانی شب مانند
دلی آماده
برای عشق ورزیدن
عشقی بی ریا و تزویر
که هیچکس را نه لیاقتی و نه....!
هیچ مردی نیست
حتی _نیم مرد_
و این عشق
بی مسیر می رود
در جاده ای بی انتها
که آخرش
مرگ!
مرگ احساس پاکش
نامردیـِ روزگار تا چه حد؟
که حتی _نیم مرد_نیست...!
_امشب_
چشم به راه خورشید
تا فرداها منتظر باید
تا به آن روز
که دیگر نه منی
نه آسمانی
نه حتی یک قطره آبی و بارانی
آی مردمی که
تا تکان می خورم
حرف ها می زنید
آی مردمی که
از اینکه شما دهان نجنبانید
از خود و زندگی ام فاصله گرفتم
و حتی جرات عاشقی ندارم
پس چرا این دلتنگی ها نمی بینید؟
چرا کسی نیست صدایم بشنود؟
آی مردمی که برای شما زندگی می کنم و لاغیر
چرا غمگین بودنم،
نمی بینید؟
من غمگینم
در این شب های بی کسی
همه کسم گم است
چرا نمی بینید؟نمی شنوید؟
صدای بغض و سکوتی درهم امیخته
حتی مجال نفس کشیدن نیست
آه می کشم...نفرین می کنم
شمایی که مرا از خود بیخود کردید
فریاد می زنم
من........می میرم.........و شما نمی فهمید!!!!
نزدیک نیا که
دلخوشی هایم می میرند
دوست داشتن هایم تنفر می شود
احساساتم پر می کشند و
رویای تو
تبدیل به هیچ می شود!
هیچ بودن_ات_ در رویایم
دوست ندارم...
تو را از دور می پرستم
نزدیک نیا
رویای تو
از دور قشنگ است
و من رویاهایت دوست می دارم
نزدیک نیا!
چیزی دور از تو
که به دور از عالمی!
دلم درد می گیرد
وقتی محبت را سخن می گویم
با تو...
محبتت حقِ من
به راستی تو کیستی؟
آدم؟
شانه هایت را
دقایقی هرچند کوتاه
قرض می خواهم
پر از گریه های ناکرده ام..!
شانه هـایت،
سنگینی غم هایم،
تاب می آورد..؟!
دلت دردهای دلم تاب می آورد؟
می خواهم حرف بزنم...
پر از حرفم!
پر از خالی!
منم...
آن دیوانه که می شنوی
در خیایان آواره ی یک نگاه است
منم...
منم آن دیوانه ی شهر که خسته است
یک دم در انتظار یک راه چاره است
دربه در در کوچه های بی کسی
غرق در برق تمنای کسی
ای همنفس
با من نیا
نمی گویم رفیق نیمه راهی
با من به بی راهه می آیی و
گم می شوی
در سرنوشتم
پیشونی نوشتی که
از اول آسمان تارش تاریک بود!
ای همنفس!
غرق در دریای من مباش
دریای من اقیانوس است
اقیانوسی بی انتها
که گرداب دارد...
ای همنفس..
من را تنها بگذار
تا در تنهایی بمیرم
دیوانه ها زود می میرند ![]()
![]()
تا می گفتم از دردی که قلبم دارد
در این لحظه های سنگین
چه آرام می گرید
این دل خسته ام
چه بی بهانه
تنگ می شود
حرف زدن با هیچکس
آرامم نخواهد کرد
کاش بودی....
تا می گفتم از دردی که
نفسم حبس کرده
و بغضم نمی شکند
| Design By : Pichak |








