تبليغاتX
من و خدا و شروعی دوباره

من و خدا و شروعی دوباره

بهانه ای نیست

برای تهی شدن

به دست خاطراتِ گم شده ی مروارید

در صدف!

فریاد مروارید،مرگ است

در دریای پر از سکوت

اندک اندک،

من هم تهی می شوم

از فریاد خاطرات بی آشیانه

و به سوی بی نهایتِ پرواز

در انتهای بی خیالی

راهیِ کشاکشی بی جوانمردی

در زمان می شوم

دلتنگـم

اندکـی بی حضورِ دلـی پاک

دلسـردم

بی تو که هیچ نشانی-ات-نمی بینم

کِـی می آیی؟

آنگـاه که سرازیـر از پرتو گناهـم؟

آنگـاه که دیگر این -من-را نشان نیست از خوبی...؟!

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+بی قرار یک لحظه بودنت در این دنیای پر از تاریکی ام...

اللهم عجل لولیک الفرج!

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:24 توسط شمیم|

 

شیر آب سرد را باز می کنم...وضو می گیرم و نفسی از سر آسودگی سر می دهم...آب سرد،روحم را به عطش می اندازد...دوباره و سه باره آب را به صورتم می پاشم و انگار دوباره متولد می شوم...سجاده را پهن می کنم...می خواهم نماز بخوانم...رکعت اول،دوم،سوم و چهارم...با اشتیاق می ایستم...می خواهم دو رکعت نماز هم برای تو بخوانم...برای سلامتی ات برای عشق پاکت و برای وجودت...

اما به یک باره به یاد می آرم که تو مرده ای...دلسرد می شوم،زانوانم سست می شود و بر زمین می نشینم...با حسرت به سجاده نگاه می کنم...تصویر تو چقدر محو و مه آلود است...انگار هر روز که از خواب می خیزم،فراموش می کنم مرگت را...هر روز وضو می گیرم،نماز می خوانم و بعد یادم می افتد که تو دیگر نیستی...

هیچوقت فراموش نمی کنم مردنت در یاد ذهنم،در خاطراتم...هیچگاه عطر نفس هایت را فراموش نمی کنم و عشقی که به ظاهر واقعی می نمود...

چقدر ساده مردی...چه ساده تنهایم گذاشتی....

همانند ققنوس از خاکسرت متولد شدی و ققنوسی دیگر شدی...

تو آن پرنده ی خیال من نبودی...تو آنی که من می پنداشتم نبودی...

تو در گورستان ذهن من خیلی وقت است که گور شده ای...خیلی وقت است که در سوگ تو می گریم...

خیلی وقت است که زانوانم سست می شود و روی زمین می افتم..

حتی دیگر دعایی هم نمی خوانم...چون می دانم تو مرده ای برای همیشه

حتی خدا هم در دنیای دیگر پذیرای تو نیست...چرا که نابود گشته ای!

شمیم حیدری

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

به سلام ها دل نمی بندم ، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 18:25 توسط شمیم|

 

تا نگاهت می کنم

روی می تابی

از خاطراتی که در

سکوت بی حاصلت

قدم می زد

بر نقش و نگار ذهن ها

چه خوش باور بودیم

و چه غافل،

از اینکه خاطرات

حک می شوند با قلم یاد

حالا دیگر

هیچ پاک کنی نیست

حتی نفرت

که پاک کند نقش های نگارینت

از دفتر زندگی

 

شمیم حیدری

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+جلوتر نیا...خاکستر می شوی!

اینجا...دلی را سوزانده اند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:59 توسط شمیم|

 

تو لحظه ی شکوفایی من

در طلوع بی غروب احساسی

آنگاه که در بی کسی هایم

گم گشته و به انتظار یک پرتو

از نوری آشنا بودم...!

تو آن ستاره ی دنباله داری

که هیچ گاه تمامی ندارد

در شب های بی مهتابِ این زخمیْ دلْ

تو آن نشانه از خداوندگاری

آنگاه که سخن می نویسی

بی منت،

بی غرض

و به ثمر می رسانی-ام-

در اوج شکوفایی

و آنگاه که خیالت راحت می شود،

گوشه ای می نشینی و شاهد

بر بالندگی من،

می خندی!

از سر شادی و خوشحالی...

تو آن نگین درخشنده بر انگشتِ دل

که هیچ گاه قدیمی نمی شوی

و در چون و چرای سرنوشتم

مرا تنها نمی گذاری

تو یک انسان از جنس آدم

ولی مهربان از جنس خدایی

شمیم حیدری

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12:19 توسط شمیم|

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

ماه را که می بینی

-بی منت-

تاریکی شب دریده

از میان پنجره

پیداست...

ترنم یک قطره

-مهربانی-

بی تلاطم وجودِ پر اسارتم

تو نمود آن مهتاب بی منتی

ترنم قطره های مهربانی،

که آوای غم،می رهانی

از من-ات-

ببین چه شادانه

می گریم مهربانی-ات-

شعرهایم را که غمگین می شوی

بی یک لحظه دریغ

-بی تردید-

می میرم در سروده ها

ولی چاره چیست مهربانم؟

غم هایم را

خو گرفته ام...

 

شمیم حیدری

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 20:2 توسط شمیم|

 

در کشاکش دهر

چه بی حاصل مرا رنجاندی

و به خاکسترِ باورها نشاندی

تو را هرچقدر آشنا فهمیدم،

همان قدر غریبه دیدم

آشنایی غریب

که در واپسین احساس،

نادیده ام گرفت

و باران دروغ هایش

دیوانه وار بر سرم ریخت

چه ماهرانه

از هم پاشیدی-ام-

شمیم حیدری

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی

منو به محبت دو روزه مهمون کردی؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 16:29 توسط شمیم|

 

تو راست می گویی

این همه احساس،

یک عادت بود...

یک وابستگی!!

که گذشت و به پایانِ بی هوده ی آغاز رسید

خوشحالم...

چون به سرانجامِ خود رسیدم

ولی تو را دلواپسم...

چون هنوز به پایان نرسیده،

آغازی دیگر در پیش گرفتی

آتشی تند که خاکسرت می کند

و به پایان خاموشی -ات- می سپارد

با این همه بدی،

باز هم دلنگرانم...

می بینی؟!!؟

شمیم حیدری

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز   فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 12:2 توسط شمیم|

تاریکی شب،

با ذهنم آمیخته

و این تویی که

هر لحظه مرا می گریانی

نه آرامشی در فکر و

نه حتی یک جرعه عشق،

در نگاهم.....

تو مرا می خندانی

آری...قهقهه به زندگی دیوانگیست

اما من می خندم!

به این پریشانی

به این دوگانگی

که تو_ام_آفریدی برایم

دیگر دیر است

خیلی دیر

باید رفت و نشست

به انتظار دنیایی دیگر...

در انتهای دلواپسی

که تو نیستی و من

دلتنگ دروغ هایت

که می گفتی:

دوستت دارم

 

شمیم حیدری

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+لحظه هایم مال تو...دروغ هایت را بردار و برو!!

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:12 توسط شمیم|

 

سکوت مرگ را

باور خواهم کرد

آنگاه که هیچ آشیانه ای

نه ماوایی ست برای روح

و نه پناهی ست جسم را

باور خواهم کرد آنگاه که می روی

و عاشقانه های احساسم را

دستی هم نمی زنی

می گریمت هنوز خاطرات را

هنوز هم گاهی

من می مانم و یاد و خیال و سکوتِ تو

و خوش آوازی از عشق

که نفرت می شود

ای بهانه ی باریدن

ببار لختی در ثانیه های سکوت

گاه گاهی که می خندم

دلم درد می گیرد

بس کن مرا

بگذار تا بمیرم

 

شمیم حیدری

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 20:4 توسط شمیم|

 

آموخته ام
بی تو
یک بهار بی پاییز باشم
چون می دانم
خورشیدت برای من
سایه دارد..
بهاری تازه
همراه عطر نفس هایی
که هر شماره اش
یک بهار است
برای این زندگی زمستانی و سرد...
من و نفس هایم
سعادتمند خواهیم شد

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 18:3 توسط شمیم|

کارت پستال های عاشقانه و غم انگیز

آسمان،ابری
بوی بارانی که
می شنوی
در فراسوی خیالیــِ
دختری تنها
با گیسوانی شب مانند
دلی آماده
برای عشق ورزیدن
عشقی بی ریا و تزویر
که هیچکس را نه لیاقتی و نه....!
هیچ مردی نیست
حتی _نیم مرد_
و این عشق
بی مسیر می رود
در جاده ای بی انتها
که آخرش
مرگ!
مرگ احساس پاکش
نامردیـِ روزگار تا چه حد؟
که حتی _نیم مرد_نیست...!

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:56 توسط شمیم|

کارت پستال های عاشقانه و غم انگیز

چه تاریک شبی
_امشب_
چشم به راه خورشید
تا فرداها منتظر باید
تا به آن روز
که دیگر نه منی
نه آسمانی
نه حتی یک قطره آبی و بارانی

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:50 توسط شمیم|

آدمی یک آدم است

یک اشتباه

اشتباهِ سیب و بودن در گناه

زندگی در این جهان و شیطنت با شیطان

آخرش یک توبه و لطف خدای متعال

چه عبث این زندان

چه قشنگ است این جان

عاشقی نیست زمان

کسی را نیست احسان

همه اش یک اشتباه

از یه آدم یه حوا

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:46 توسط شمیم|

کارت پستال های عاشقانه 

می نویسم اینجا

غم این دلها که

شب و روز می بینم

غصه ی فردایی

که همه ش می گیرم

می نویسم از دل

تا خیالش راحت

تا بداند تنها

غم اون نیست که هست

می نویسم تا ابد

یادگار می ماند

تا ابد شعرهایم

همزبان می ماند

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:42 توسط شمیم|

 

دلم گرفته...
آی مردمی که
تا تکان می خورم
حرف ها می زنید
آی مردمی که
از اینکه شما دهان نجنبانید
از خود و زندگی ام فاصله گرفتم
و حتی جرات عاشقی ندارم
پس چرا این دلتنگی ها نمی بینید؟
چرا کسی نیست صدایم بشنود؟
آی مردمی که برای شما زندگی می کنم و لاغیر
چرا غمگین بودنم،
نمی بینید؟
من غمگینم
در این شب های بی کسی
همه کسم گم است
چرا نمی بینید؟نمی شنوید؟
صدای بغض و سکوتی درهم امیخته
حتی مجال نفس کشیدن نیست
آه می کشم...نفرین می کنم
شمایی که مرا از خود بیخود کردید
فریاد می زنم
من........می میرم.........و شما نمی فهمید!!!!

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:35 توسط شمیم|

 

تو را از دور دوست دارم
نزدیک نیا که
دلخوشی هایم می میرند
دوست داشتن هایم تنفر می شود
احساساتم پر می کشند و
رویای تو
تبدیل به هیچ می شود!
هیچ بودن_ات_ در رویایم
دوست ندارم...
تو را از دور می پرستم
نزدیک نیا
رویای تو
از دور قشنگ است
و من رویاهایت دوست می دارم
نزدیک نیا!

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:31 توسط شمیم|

 

آدمیزاد
چیزی دور از تو
که به دور از عالمی!
دلم درد می گیرد
وقتی محبت را سخن می گویم
با تو...
محبتت حقِ من
به راستی تو کیستی؟
آدم؟

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:26 توسط شمیم|

ای رفیق!
شانه هایت را
دقایقی هرچند کوتاه
قرض می خواهم
پر از گریه های ناکرده ام..!
شانه هـایت،
سنگینی غم هایم،
تاب می آورد..؟!
دلت دردهای دلم تاب می آورد؟
می خواهم حرف بزنم...
پر از حرفم!
پر از خالی!

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:23 توسط شمیم|

 

دیوانه ی شهر که می گویند
منم...
آن دیوانه که می شنوی
در خیایان آواره ی یک نگاه است
منم...
منم آن دیوانه ی شهر که خسته است
یک دم در انتظار یک راه چاره است
دربه در در کوچه های بی کسی
غرق در برق تمنای کسی
ای همنفس
با من نیا
نمی گویم رفیق نیمه راهی
با من به بی راهه می آیی و
گم می شوی
در سرنوشتم
پیشونی نوشتی که
از اول آسمان تارش تاریک بود!
ای همنفس!
غرق در دریای من مباش
دریای من اقیانوس است
اقیانوسی بی انتها
که گرداب دارد...
ای همنفس..
من را تنها بگذار
تا در تنهایی بمیرم
دیوانه ها زود می میرند

+

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:20 توسط شمیم|

 

کاش بودی
تا می گفتم از دردی که قلبم دارد
در این لحظه های سنگین
چه آرام می گرید
این دل خسته ام
چه بی بهانه
تنگ می شود
حرف زدن با هیچکس
آرامم نخواهد کرد
کاش بودی....
تا می گفتم از دردی که
نفسم حبس کرده
و بغضم نمی شکند

شمیم حیدری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 17:14 توسط شمیم|


آخرين مطالب
» بی قرارم...
» مرگ یادت
» باور نمی کنم
» تو
» تقدیم به عزیزم
» باران دروغ
» پایان راه
» لحظه های دروغین
» بگذار تا بمیرم
» بهار بی پاییز

Design By : Pichak

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

جاوا اسكریپت

كد هاي زيبا سازي وبلاگ پسر جهنمي


كد ماوس